تبليغاتX
می خواهم با طنین نفسهایت آرام گیرم
چند ضلعی غریب...

 

 

 

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد......




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 21:11 توسط ..:: یاسمن ::..

همه چیز روشن است

خداحافظ بلاگفا

 

 

 

 

 

 

می رسد روزی که دست زندگی
بیخبر پا می کشد از جسم من
می شوم آزاد تنــــــــــها و رها
از خیالات خراب ذهن و تـــــــن

می رسد روزی که می آید کسی
تا که سر بر خانۀ سردم زنــــــد
می زند زنگ و نمی آید صــــــدا
وهم و ترسی توی جانش می تند

عاقبت من می نشـــینم منتظر
تا که دستی توی تابوتم نهـــــد
کاش او باشــــــد نبیند روح من
کو کنون از جسم سردم می رهد

این خبر می پیچد آری زود زود
بین آنان کز وجودم آگهــــــــند
بین آنانی که من را طالبنــــــد
بین آنان کز نگاهم می رهنـــد

یک نفر  از رفتنم می ربزد اشک
دیگری خاموش ماتم می چشد
یک نفر گوید که روحش شاد باد
دیگری :تا کی زمان بارش کشد؟!

عاقبت در خاک می خوابـــــد تنم
بی صدا و بی بــــــهانه،نرم و رام
باید از آغوش یاران دل بریــــــــــد
بر لب و در بسترم این خاک و جام

آری آری روز تدفیـــــــــن و مرا
دستهایی توی گوری می نهند
آه شمع دیگری خاموش و بعد
یک به یک پروانه ها پر می زنند

می شوم تنها و پیش چشم باز
می شود دیوان عمرم چون کتاب
کاش اشعارم نباشد هیمه ای
بهر کام آتـــــــش قهر و عذاب

صبح فردا می نشیند چشم من
تا کسی سر بر سرایم بر زند
گوش من پر گردد از آوای سوگ
لحظه ای دیگر دل از من برکند

شاید آن مردی که قلبم می تپید
عمری و تنها به امّیدش شبی
بر سر گورم کشد دست و چشد
زیر لمس دست آثار تبــــــــی

شاید او آنشـــــب مرا باور کند
خیس آنگه دیده اش از غم شود
قلبش از مهرم شود و لبریزو دل
عاقبت آرام از این مرهم شود

آه اما باز هـــــــــم او می رود
می شوم تنهای تنها همچو حال
هر کسی بر کار خویش و می شود
زندگــــــــی آغاز از نو بی مجال

شایدآری روزگاری مــــــرد من
دست با حسرت بر این دفتر کشد
نقش خود یابد ته این واژه ها
آه تلخی از چنین باور کشـــد

آری آری روزها در پشت هم
می رسند از راه و فردا می روند
گویی از هم در هراسند و چنین
با شتاب از روز دیگر می رهند

روی گورم برف می خوابد شبی
سنگ سردم می شود هم خواب او
می رسد خورشید و خاک تشنه ام
می کشد لا جرعه سر برفاب او

برگ می ریزد زمانی بر سرم
روز دیگر غرق در گل بسترم
روح من آگاه بر هر ماجـــرا
دست تنها ییست تنها یاورم

کاش آنروزی که دیگر نیستم
نام من در بین یاران خوش رود
چشم هر کس روی تصویرم فتاد
دیده اش بی وقفه بارانی شود

کاش آنروزی که دیگر نیستم
کاغذ شعرم نگردد ریز ریز
یادم آرد آنکه هر چه زدقلم
بود تنها از وجود آن عزیـــز

آری آری زندگی اینگونه اسـت
با غم و شادی گره خوردست سخت
ما همه بازیگر این صحنه ایم
انتخاب نقشها در دست بخت

آه روزی توی یک گودال سرد
می شوم من ناظر نقش شما
پای من از صحنه بیرون می شود
کاشکی ماند زمن یک جای پا

دیگر آری باید این لبها شوند
غرق خاموشی و در مهر سکوت
تا که شاید روزگاری خاک من
ناله سازد از دهان یک فلوت

آری اکنون این من و این گور تنگ
روح من بیدار و بیزارم ز خواب
یاد یارانی که از من غافلند
دیده بر آنکس که بر من ریزد آب

کودکی اما به سنگم می دود
مست و غافل از من و شادی کنان
توی گوشم زنگ پایش گوید آه
زندگی زنده ست بی تو همچنان




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:49 توسط ..:: یاسمن ::..

ایشالا 100 ساله شی

نه 120 ساله شی

نههههههههههههههههه.....120 سال کمه

همیشه زنده باشی

 

گل گلی خان تولدت مبارک

الکی دلتو صابون نزن...تا شام ندی از کادو خبری نیست

چون پسر خوبی بودی درساتو خوندی غیر از اون پیف پافه که قرار بود واست بخرم میخوام یه دونه از این قرصای حشره کش هم واست بگیرم که مگسان دور شیرینی ازت دور شن

 

 

خوب دیگههه

بازم تولدت شد وگوری اومد شعر بگه:

 

میلاد توست یا من؟

صد آفرین بر رب

آن کس که با پیمانه

سنجیده ساخت قالب

روحت دمید در آن

صورت گرفت انسان

 

جو گیر شدم واقعنکی شعر گفتماااا

 

 

 

 

گلم تولدت مبارک...

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:52 توسط ..:: یاسمن ::..

در شام و در صبح سپید

هر لحظه در یاد منی

آخر چگونه یاد تو

من از دلم بیرون کنم؟

***

آری تو چون جان منی

جان را ز خاطر کِی برند؟

شور دل ناباوری

شوق نهان را کِی کشند؟

 

 

آخههه...چی بودیم..چی شدیم!

یادته؟خیلی از این شعرم خوشت اومده بود...

چه طور میشه عشق ورزیدن(عشقی که از هوس عاریست) راه غلط باشه؟

چه طور میشه انقدر آسون همه ی خاطرات تلخ و شیرین رو فراموش کرد؟

 

تنها بودن

یه کابوس

شومه

عزیزم

کار دل

نباشی

تمومه

عزیزم

 

خسته ام از کاش هایی که انگار هرگز رنگ واقعیت نمی گیره.

 

 

مجنونم و دل زده از لیلی و

خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم،پیر تو ای جوونی....




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:2 توسط ..:: یاسمن ::..

الهی که شفا پیدا کنی تو . . . واسه دردات دوا پیدا کنی تو

تو این دنیا که بی وفایی رسمه . . . رفیق باوفا پیدا کنی تو

عمرآ تموم دنیا رو بگردی . . . مثه من عاشقی پیدا کنی تو

نرو افسانه ی من ناتمومه . . . بدون اگه بری کارم تمومه

بهت گفتم بیا دنیای من باش . . . کنارت حتّی مردن آرزومه

شنیدم تو دلت انگار میگفتی . . . که عاشقی کجاست وفا کدومه؟

میخوام به سردی شبهام بخندم . . . میخوام به پوچی فردام بخندم

وقتی می بینمت با دیگرونی . . . تو اوج گریه هام میخوام بخندم

می خوام داد بزنم تنهای تنهام . . . می خوام وقتی میگم تنهام  بخندم

منم تو شهر غم زندونی تو . . . غم و غصّه ی دل ارزونی تو

نگو دوست دارم به یه غریبه . . . میشه اون مث من زندونی تو

رسیده اون شبی که تو میخواستی . . . چه تلخه اَخر مهمونی تو

 

 

مهدی مقدم




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:43 توسط ..:: یاسمن ::..

مرهم زخم هایم

کنج لبان تو ست

بوسه نمی خواهم

سخنی بگو  !!؟

 

ایرج رشوند




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:41 توسط ..:: یاسمن ::..

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................

..................................................................................................................




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:43 توسط ..:: یاسمن ::..

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر،رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار،او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با منو

همنشین و همزبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو

ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی...

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفت و گوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل،زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمّارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب،یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشقم هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

 آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنونِ عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

بخت بد بین،وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل بدین محنت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او،من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پرِ پروانه را

عشق من،از من گذشتی خوش گذر!
بعد از این حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟

عشق دیرین را گسسته تار و پود

گرچه آبِ رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او،یاد تو ما را بس است........

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:59 توسط ..:: یاسمن ::..

آرومم

آرومِ آروم

سرد سرد

خیلی خسته

و بیشتر تنها

خواستم بد شم

حتی با تو

نتونستم

حیف...

چقدر دلت بزرگه به خدا...انگار هیچ وقت نلرزیده...کاش همیشه همین جور باشه...

6روز چشام بارونی نشد...بغض خفه ام می کرد...به روی خودم نمی اوردم!می گفتم واسه رطوبت هواس که نفس ندارم!!!!

هوا؟؟؟هوا کجا بود! انگار هنوز دلم خوشه ها!

به هفته نکشیدم که هق هقم شروع شد

چقدر غریبانه هست اگه بازم فقط تو رو می خوام.

آخه گلم نمی دونی همه چیزم تویی.

نمی دونی انقدر گل خوشبویی هستی که نمی تونم گل دیگه ای رو بو کنم...

گفتم میرم...و رفتم

رفتم تا شاید برگردی!

و می دانم هرگز نمی آیی

و می دانم ساکت تر از آنچه فکر می کردی رفتم

و شاید باور نکنی که دیگر دست به قلم نمی زنم.

 

"آزادم که به طرز نکبت باری تنها باشم"

زهیر

پائولو کوئلیو

 

 

 

 

تویی که می دانی زندگی هنر همنفسی با غم هاست.

تو که می دانی چقدر سخت است با کثرت بغض

وقتی می دانی نوازشهایت،مهربانی هایت پوشالی است

سر به دیوار آرزوها بکوبی

و باز هم دلنوشته هایت را نثارش کنی

چقدر سخت است کسی با هزار نگاه بیاید

قلبت را خانه اش کند ولی برای رفتن "قلب داغت" کند

چقدر سخت است کسی که فکر می کردی ازآن اویی

هیچ گاه ازآن تو نبوده

چقدر سخت است تلاش کنی بغضت را بشکنی

ولی اشک نیز در غربت دیدگانت گم شود

چقدر سخت است کسی تاولهای قلبت را باور نکند

حال رفته ای،اگر آمدی جاسیگاری برایم سوغات بیاور

می خواهم قلبم را دود کنم

 

بردیا(با کمی تلخیص و تغییر)

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:10 توسط ..:: یاسمن ::..

وااای بر من...

نمی دونم دارم با خودم چه می کنم...نه...می دونم...فقط برای فراموش کردن می خوام ....

دعام کنید




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:14 توسط ..:: یاسمن ::..